من سراغ دريچه اي مي روم که روبه افقي سبز گشوده مي شود
به پيشواز کبوتري سرخ که از خاکسترش گل مي رويد
من از سمت ستاره ها به پيشواز مردي خواهم رفت
که با تمام ابعاد کج و معوج خيالش ، قابل پرستش است
و عاقبت به انتظار کسي خواهم ماند که با سکوتش سخن مي گويد
من کسي هستم که با خود ققنوس سوقات مي برد
و تنها آرزويش اين است که باورش کنند
و در پايان قصه ...
پشت تمام اين دريچه هاي خيس ،
يک افق به سمت پنجره تنهايي من سبز مي شود ...
وقتي که باران با تمام قطراتش انتظار مرا باور کند .
من ثبت خواهم شد در تاريخ:
زني از جنس باران ...
خيس خيس ...
به ا نتظار مردي بود دستفروش...
که در خيابان تلخ تنهايي ، کبوتر سرخ مي فروخت .
من
ثبت خواهم شد ،

ای تو هم بغض هنوز از من و ما عاشقتر
ای تو از خاصیت عاطفه پیغام آور
همدم دور به من مثل تن من نزدیک
صاحب قصه ی میلاد و هنوز و آخر
رحم کن دست تو پرپر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه
با چه ترسی بی تو دور از چشم تو می زیستم
من حریف جذبه ی چشم تو هرگز نیستم
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی
پشت این پنجره ی خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد می شم
تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه
ای مراقب چراغ نفس من در باد
نفست به شعر من جرأت عریانی داد
بال پرواز من در به در عاشق باش
چون که در من کسی از اوج پریدن افتاد
رحم کن دست تو پر پر شدنو می فهمه
رحم کن چشم تو ایثار منو می فهمه
